خیره میشمبه چشای زنیکه
خستگی ازتوچشاش میباره
میگم انقدر ازخودت کارنکش
میگه زندگی مگه میذاره
روی دستش خبری ازلاک نیست
یحورایی اون دیگه مرد شده
معلومه خیلی سریع پیرشده
همدمش پله وپاگردشده
هیچ ظرافتی براش نمونده و
زندگیش کار کارش زندگی نیست
موهای سفیدشو بافته ولی
کارزن انقدر دوندگی نیست












